يحيى دولت آبادى
75
حيات يحيى ( فارسى )
ما شكايتهاى خود را بتوسط شارژدافر گفتهايم جوابى داريد به او بگوئيد او بما خواهد گفت محتشم السلطنه مأيوس مراجعت مينمايد . بعد از اين جمعى از رؤساى تجار را كه بسفارت نرفتهاند و در امر بازار و دادوستد مرجعيت دارند از قبيل حاج حسين آقا امين دار الضرب حاج محمد اسمعيل آقا تبريزى حاج محمد على شالچى حاج عبد الرزاق اسكوئى حاج محمد تقى شاهرودى حاج سيد محمد صراف حاج آقا محمد معين التجار بوشهرى آقا سيد محمد باقر كاشانى بصاحبقرانيه احضار كرده آنها را بحضور شاه مىبرند شاه اولا خطاب عتابآميز مىكند كه اين اراذل چرا حركات وحشيانه ميكنند اين اشخاص ورشكسته بىسروپا كيستند بسفارتخانه انگليس رفتهاند . تجار همه ساكت ميمانند مگر امين الضرب كه ميگويد ما هرچه داريم از دولت است جان و مال ما متعلق بپادشاه است . بعد از اين سخن شاه ملايمت كرده اظهار مرحمت بتجار مينمايد و از آنها ميخواهد بروند آن جمع را از سفارتخانه متفرق نمايند . تجار هم به ظاهر اظهار اطاعت ميكنند و خارج ميگردند . اتابك اعظم تصور مىكند كار گذشت اين جمع ميروند مردم را متفرق مينمايند مراجعت دادن علماء هم مال المصالحه خواهد شد خونهاى بناحق ريخته شده از ميان ميرود مردم از گفتن حرف مشروع خود منصرف ميشوند و باز ايشان اتابك اعظم خواهند بود . خلاصه تجار از حضور شاه برگشته اتابك و مشير الدوله را ديده دستور العملهائى گرفته ميآيند و ميروند بسفارتخانه هرچه ميخواهند رؤساى متحصنين را جمع كرده با آنها صحبتى بدارند نميشود و آنها براى ملاقات حاجيها حاضر نميگردند تجار هم كه روحا با مقاصد متحصنين موافقند و از روى مصلحت خود داخل آنها نشدهاند بىآنكه كلمهئى با كسى صحبت داشته باشند برگشته يكسر ميروند بمباركآباد عمارت ييلاقى عين الدوله خبر شكست خود را به او ميدهند و او بينهايت افسردهخاطر مىشود عين الدوله در اين